تبلیغات
یه عاشقانه ساده - مطالب فروردین 1391
یه عاشقانه ساده

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سكوت سپید كاغذها
پنجه هایم جرقه میكارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سكر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
كاش یارای گفتنم باشد
بس كه لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دریا ها
بس كه لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبك سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست
 
فروغ فرخزاد
 
دوستای خوبم ...دیگه تا بعد کنکور سراسری آپ نمیکنم چون واقعا وقت ندارم اصن شاید نت هم نیام واسه همین اگه جواب نظراتتون رو ندادم ناراحت نشین ... واسم دعا کنین ...دوستون دارم ... تا بعد کنکور خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 06:54 ب.ظ توسط negy نظرات | |

سلاااااااااااام به همه ... ببخشید دیر آپ کردم ... بچه ها چیزی به کنکور نمونده واسم دعا کنید ... نمیدونید چقدر خوشحالم 5 شنبه یه اتفاقی واسم افتاد که خیلی شادم ...

 

 

سایه 

 

درخت با همه ی کهن سالی از من جوان تر است
در رازش مینشینم

گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند

خانواده ای هست
خانواده ای می آید

مادری در تاب سایه , خوابآواز می خواند
گنجشک ها جیک نمی کشند

کودکی , سایه ای را خم می کند
گنجشک ها جیک می کشند

دختری در سایه ای روان چهره می شوید
پسری چند سایه آنسو تر,مشتی زیبایی می نوشد

گنجشکی دگر می آید
خانواده ای دگر فرش می اندازند

مدت هاست کسی به سراغم نیامده

درخت با همه کهن سالی از من جوان تر است

چقدر سایه داشتن خوب است.

 

این همه گنجشک بر یک درخت
این همه آواز با یک نت
این همه چتر در یک باران
این همه تنهایی در یک شهر.

 

اضطرابی در جانش
زخمی بر پوستش,نیست
تنها شبیه من گام بر می دارد-سایه ام.

 

 

ساعت 

 

با ساعت دلم,وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام,مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم اما
من ایستاده ام,با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من,هنگام شعله ور شدن توست
ها...چشم ها را می بندم
ها...گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم,اینک وقت عبور عطر تن توست. ( عزییییییییییزم ... )

 

آمده ام با عطش سالها


با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای آسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو آمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا آه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز آن
دیرزمانی است آه بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها...به کجا می کشی ام خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام! ( بلاخره این اشعار منو رسوا میکنن )

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

عکس عاشقانه کارتونی

 

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 10:48 ق.ظ توسط negy نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ